تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic
اگر نمی توانم همیشه مال تو باشم

اجازه بده گاهی، زمانی از آن تو باشم

و اگر نمی توان گاهی زمانی از آن تو باشم

بگذار هر وقت که تو می گویی، کنار تو باشم

اگر نمی توانم دوست خوب و پاک تو باشم

اجازه بده دوست پست و کثیف تو باشم

اگر نمی توان عشق راستین تو باشم

بگذار باعث سرگرمی تو باشم

اما مرا اینطوری ترک نکن

بگذار در زندگی تو، دست کم چیزی باشم ...


شل سیلور استاین


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط گروه نویسندگان  | 

من توی ساک کهنه ای کنار دریا، یک صدف پیدا کردم

به او گفتم:

(( آقا یا خانم - اجازه بدهید شما را ((جک)) صدا بزنم

آیا برای صرف یک فنجان چای به خانه من می آیید؟

و شاید هم کمی خوراک شبانه

چون من کمی سس خوشمزه دارم

که می توان پشت شما بمالم))

صدف را در قابلمه بزرگ برنجی بار گذاشتم

و آن را دم کردم و جوشاندم

چشمان سبزش سوسو زد

و هی بخار کرد و بخار کرد

و بزرگ و بزرگتر شد

او که اول آنقدر کوچک بود


حالا نه پا قد پیدا کرده است


و من کم کم دارم ناراحت می شوم


چون او دارد سس خوشمزه ام را پشت خودم می مالد


حالا فکر کنید او دیگر چه کار می خواهد بکند!



شل سیلور استاین
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط گروه نویسندگان  | 

آیا تنهایی؟

خب برو سراغ تلفن

حالا به چند تا شماره فکر کن

از یک تا نه...!

عالیه

حالا همه شماره ها رو یکی یکی بگیر،

(داری به یکی زنگ می زنی)

حالا صبر کن یکی گوشی رو برداره،

بعد...

برقی گوشی را بگذار زمین!

بعد از چند دقیقه بنشین

یه لبخندی بزن

و دوباره از اول شروع کن!

                                                                                               * شل سیلور استاین

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط گروه نویسندگان  | 

Designed by:MS.G

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط گروه نویسندگان  | 

فقط آرزو دارم فردا بمبارون کنن

تا به خاطر اینکه از پیش من فرار کردی، بهت یه درسی داده باشن

اونوقت برو برو

به پناهگاه گرم و نرم خانواده مون می رم

و در رو از روت قفل می کنم و تو رو بیرون نگه می دارم

و کلید رو هم میندازم دور...

اونوقت من توی خونه ام و سهم هر دو مونو می خورم

اما تو بیرونی و هی لاغر می شی

وقتی موج انفجار می گیردت،داد می زنی،جیغ می کشی

من اصلا اصلا اصلا اصلا اصلا اصلا

نمی گذارم بیای تو!

*شل سیلور استاین

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 9:19 بعد از ظهر  توسط گروه نویسندگان  | 

روزها گذشت تا یک روز،

کسی آمد که با دیگران فرق داشت.

قطعه گمشده پرسید:"از من چه می خواهی؟"

 -هیچ.

 -به من چه احتیاجی داری؟

- هیچ.

قطعه گم شده باز پرسید:"تو کی هستی؟"

دایره گفت:"من دایره بزرگم"

قطعه گم شده گفت:"به گمانم تو همان

کسی باشی که مدت هاست در انتظارش

هستم. شاید من قطعه گم شده تو باشم."

دایره بزرگ گفت:"اما من قطعه ای گم نکرده ام

و جایی برای جور درآمدن تو ندارم."

قطعه گم شده گفت:"حیف! خیلی بد شد.

چه قدر دلم می خواست با تو قل بخورم....."

دایره بزرگ گفت:"تو نمی توانی با من قل بخوری.

ولی شاید خودت بتوانی تنهایی قل بخوری."

- تنهایی؟

نه،قطعه گم شده که نمی تواند تنهایی قل بخورد.

دایره بزرگ پرسید:"تا بحال امتحان کرده ای؟" 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط گروه نویسندگان  | 

آشنایی قطعه گم شده با دایره بزرگ

قطعه گم شده تنها نشسته بود...

در انتظار کسی که از راه برسد

و او را با خود جایی ببرد.

 

بعضی ها با او جور در می آمدند...

اما نمی توانستند قل بخورند.

 

 

بعضی دیگر قل می خوردند

اما جور در نمی آمدند

 

یکی از جور در آمدن چیزی نمی فهمید.

 

designed by: MS. G

 

دیگری از هیچ چیز چیزی نمی فهمید.

 

Designed by: MS. G

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط گروه نویسندگان  | 

... این بار، این یکی را بیش از اندازه محکم نگاهداشت.

                                                               و خردش کرد!

 

 

پس راه خود را گرفت، قل خورد و رفت

ماجراها از سرگذراند

به گودال ها افتاد

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط گروه نویسندگان  | 

همچنان به را خود ادامه می داد

از اقیانوس ها می گذشت

و آواز می خواند:

در کوه و صحرا

در دشت و دریا

می گردم می پویم

گمشده ام را می جویم

 

رفت و رفت

از باتلاق ها گذشت

از جنگل ها گذشت

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط گروه نویسندگان  | 

او قطعه ای کم داشت.

و شاد نبود.

پس راه افتاد

به جست وجوی گم شده اش.

قل می خورد و می رفت

و آواز می خواند:

                    می گردم می پویم

                     گم شده ام را

                                       می جویم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط گروه نویسندگان  |